حاج ملا هادي السبزواري
213
شرح مثنوى
جره : به تشديد ، سبو . عربى است . و در بعض نسخ « خمره » ، فارسى . خم كوچك . خمدان : ميكده . ( ( 3448 ) ) اندر آن مىمايهء پنهانى است * آن چنان كاندر عبا سلطانى است ن 999 12 - ك 337 12 كاندر عبا : لمؤلفه : مبين مرقع خاكى چه در وى آذرهاست نهفتهاند به خاكستر آذر فقرا ( ( 3460 ) ) چون هريسه گشته آن جا فرق نيست * نيست فرقى كاندر آن جا عرق نيست ن 1000 2 - ك 337 19 عرق : به فتح عين مهمله و سكون را استخوانى كه گوشت را از آن جدا كرده باشند . و بهتر آنست كه به غين معجمه بخوانيم ، يعنى غرق . ياد از دويى مىدهد و اينجا دويى نيست ( ( 3472 ) ) آن ضياء دلق خوش الهام بود * دادر آن تاج شيخ اسلام بود ن 1000 19 - ك 337 27 دادر : به دو دال مهمله برادر . از براى علم خلقى پيش او گشته دايم در ملازم درس جو ن ندارد - ك 337 27 در ملازم : يعنى ملازمِ درش . و در بعض نسخ اين بيت نيست . ( ( 3480 ) ) پس تو را خود عقل كو يا هوش كو * تا خورى مىاى تو دانش را عدو ن 1001 4 - ك 337 32 پس تو را خود عقل كو : در بعض نسخ پيش از اين بيت ، فهرستى - كه « رجوع به حكايت زاهد و سبو شكستن وى » باشد - نيست . و بايد نوشت كه در اوّل سطر بىربط نباشد . پس در ميانهء حكايت زاهد ، تمثيل فرمود دزديدن از هوش قاصر را به سكر بدزديدن از قد قصير به نصف القيام ، و باز رفت به سر حكايت . ( ( 3502 ) ) مير بيرون جست دبّوسى بدست * نيم شب آمد به زاهد نيم مست ن 1002 5 - ك 338 3 دبوس : گرز آهنين . ( ( 3522 ) ) يا نبود آن كار او را خود گهر * يا نيامد وقت پاداش از قدر ن 1003 4 - ك 338 15